تبليغاتX
یه تنهای گمنام
این وبلاگ حاصل چرندیات ذهن منه که از زور تنهایی به اینجا پناه اورده
بالاخره بعد چند روز بیمارستان امروز دکترم رو راضی کردم که بیام خونه ،ترجیح میدم اخرای عمرم رو

تو خونم باشم ،تو اتاق خودم و بالاخره تو رختخواب خودم ...

تو این چندروز که تو بیمارستان بودم عشقم هم بهم برگشت...البته طوری که انگار چیزی نشده در

صورتی که میدونم فقط به خاطر اینکه من چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستم بهم برگشت!

می خواد بهم امید بده !روحیه بده!وقتی دکترم میگه رفتنی هستی حالا هر چی هم امید و روحیه داشته

باشی !!!وصیت نامه ام رو هنوز تموم نکردم خدا کنه قبل اینکه اخرین نفس بره تمومش کنم...

هیچ حسی ندارم!!!مسخره ست نه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:49  توسط گمنام  | 

چرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا هر دردیه برای منه ؟؟؟؟؟؟همه اخر عمرشون خیلی مومن می شن به قولی!

اما من کافرم !به خدا هیچ اعتقادی ندارم اگر هم قبلا داشتم الان ندارم .

سالیان سال در انتظار عشق بودم ،در انتظار کسی که دلمو بلرزونه ،کسی که با خندهاش شادی دل

اسمونو بهم بده و با اشکش منو پیش مرگ خودش کنه ،کسی که من جوجوش باشم و حتی نخواد یه

روز هم ازم جدا بشه ،یا یه روز هم تنها بذاره،کسی که بگه مال اونم و ...

اون عشق با همه مسایل و مشکلاتش اومد و دقیقا روزی که بهم جواب داد که باهامه ،دکتر هم بهم

جواب داد ...همه ازمایشا ...

مثل دیونه ها شدم ...بیشتر از هر وقتی بهش نیاز دارم به جوجو گفتناش و ...حتی به بد اخلاقیاش...

دیروز باهاش بهم زدم و اونم منو گذاشت کنار برای همیشه ،کی می خواد با کسی باشه که طرف چند

وقت دیگه از عمرش مونده شاید خیلی کمتر از چند وقت ...

روزای اول اشناییمون،وقتی از زندگیش گفت ،از پایین و بالا بودن مشکلاتش و ادمایی که در نهایت

خودخواهی شکونده بودنش ... اما اون با دل پاک و با صفاش همچنان با نجابت به زندگیش ادامه میداد

و بدون کینه ای هنوزم جواب سلام خیلی هارو می داد فهمیدم که اقبال بهم رو اورده و یه فرشته مهربون

و دوست داشتنی رو بهم داده ،اون موقع ها به خدا خیلی اعتقاد داشتم ...چقدر شکرش کردم که این

عشق رو تو دلم گذاشت و تو زندگیم .با خودم هم قسم شدم که خوشبختش کنم ،به تمام ارزوهاش

برسونم حدالاقل تا اونجا که می تونم نذارم خنده از لبای خوشگلش دور بشه،با خودم هم قسم شدم که

بهش عشق واقعی رو نشون می دم حتی اگر لازم باشه دست به هر دیونه بازی بزنم ،حتی اگه لازم

باشه از جونم بگذرم براش ،لیاقتش خیلی بیشتر از اینها بود و من تمام تلاشم این بود که براش بهترین

باشم و غافل از این که عمرم کوتاه تر از این حرفا خواهد بود ...

چیه خدا؟اون بالا حسودی کردی به عشقی که داشتم ؟؟؟؟برای همین عمرمو کم کردی که بهم نرسیم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیالت راحت ...دارم می یام پیشت که بهت بگم خیلی نامردی!

الان تنها کاری که می کنم اینه که میرم تو دنیای خیالم ...جایی که توش مرگی نیست و عشقم برای

همیشه مال منه ،تجسم می کنم نوازش دستای گرمشو رو صورتم ...نگاه دریاییش ...

فرشته ای که لنگش تو دنیا نیست ،خدا کنه هر کی تو زندگیش می یاد بعد من ،خوشبختش کنه اون یه

فرشته پاک و مهربونه که لیاقتش کمتر از خوشبختی نیست .

دارم دیونه می شم...خیلی کم اوردم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:19  توسط گمنام  | 

می دونی رفت...........خیلی راحت منو گذاشت کنار البته طوری هم که من باهاش حرف زدم حقم

داشت .امشب تو دیونگیام اونو می دیدم که کنارمه ،مال خودمه ...مال خود خودم ،بهم می گفت پیشم

می مونه برای همیشه حتی اگه این همیشه برای این چند ماهی باشه که من زنده ام اینا همش تو

خیالات من بود تو واقعییت اون گذاشتو رفت...مثل خیلی ها که اخر عمرشون دلشون می خواد

عشقشون کنارشون باشه و از این دلداریهای ...بده منم دلم می خواست الان بهم می گفت که ولم

نمی کنه اما خوب،کی می خواد باکسی زندگی کنه که چند ماه دیگه عمرش سر می یاد ؟؟؟!!!!!

چقدر بهش محتاجم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 4:13  توسط گمنام  | 

خیلی راحت ازم گذشت...بهم گفت که باهاش بازی کردم و ...حتی با توجه به اینکه فهمید جواب

ازمایشام اومده و ...بهش گفتم که حاظرم برگه هارو براش بفرستم اما گفت نه ...بهم تهمت زدو رفت

نفهمید ه من فقط به خاطر خودش کشیدم کنار .شاید بیشتر از هر موقع بهش نیاز دارم اما

نمی خواستم خودخواه باشم .روزای اخر عمرم شروع شد ...از امشب شمارش رو شروع می کنم ...

۱

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:10  توسط گمنام  | 

مرگ نشون ازادی...خسته تر از اونم که بخوام برای تک عشقم هم بجنگم! هیچ احساسی بهم نداره ...

داغون تر از اونم که بخوام توضیح بدم...کاش یکی می فهمید درد من چیه؟!؟! دلم گرفته ...وقتی

بیمارستان بودم گفتم خدایا نمیرم چون هنوز از عشقم خداحافظی نکردم ...اما حالا ...

حالا که نمی تونم داشته باشمش دلم می خواد خودمو غرق دود کنم برم جایی که من باشمو اون و یه

دنیا احساس...دنیای خیالی...وقتی قلبت نمی خواد باهات بسازه تو چه توقعی از دیگران داری؟!؟!؟!

خانواده...دوست...رفیق...عشق...هیچ کدوم نفهمیدن من تو چه جهنمی هستم ...می نویسم که اگه

روزی گذرشون اینجا افتاد بفهمن که منو نفهمیدن و چه توهین ها بهم کردن در صورتی که...

خیلی داغونم ...اشکام امونم نمیدن ...با اینکه دستم خیلی درد می کنه و چرک کرده اما دوست دارم

بنویسم ...بنویسم شاید این دلم اروم بگیره ...تنها مونس تنهاییام همین نوشتنه ...شکست همیشه

تو زندگیم بوده اما نتونست خردم کنه اما عشق اومدو خردم کرد...مشکل عشق نیست مشکل قلبیه

که نمی خواد باهم بسازه ...اونم خسته شده بابا تا کی باید بتپه ...

کاش اون منو درک می کرد..هرچند چیزی نمی دونست که بخواد درک کنه !!! ولی کاش عشقی که

بهش داشتمو باور می کرد ...هرچند بهتر که باور نکرد!راحت تر جدا میشه .

نگاهم به قرصام تنفر انگیزه...هر چی دوست داری درد بگیر !دلیلی برای خوردن قرصام نمی بینم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:36  توسط گمنام  | 

قدم می زنی ...می یاد کنارت ...دستهایت را به سویش دراز می کنی و اون در این تردید که ایا دستهایت

را بگیرد یا نه !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! تردید ...ابهام...ترس!

ایا گرمای دست تو که نماینده حرارت قلبت هست،می توند دل سنگی اونو به نوازش دعوت کند ؟؟!!!

ابا دست او هم بیقرار دوباره گرفتن دست تو در اغوشش هست ؟!!

نگاهم رو به او دوخته ام ،دستهایم به سویش دراز است و سجده وار به چشمانش  نگاه می کنم ...

جایی در قلبش برای من هست ؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:58  توسط گمنام  | 

پاتیل یا خمار ؟مسئله این است؟!به نظرت کدومش بهتره ؟دوستم می گفت خماری بهتره ،راحت تر

می ری توی فضا ...قرار شد دوشنبه دیگه بیاد پیشم و منو با خودش ببره فضا دو روزه سر کار نرفتم

فقط مشروب خوردمو خوابیدم .دلم براش تنگ شده...برای بوسه هاش...خوش به حال اونی که قلبشو

داره ما که لایق نبودیم ما رو تو قلبش جا بده ...دلم می خواست فردا که بیدار می شدم می فهمیدم

که هیچ کس منو نمی بینه ،اونوقت خودمو ببینم ...ببینم که مردم .چه حالی می ده ها بعد برم

پیش عشقم و همبن طوری شب تا صبح،صبح تا شب ...نگاش کنم ،هر چند هیچی زجر اورتر از این

نیست که ادم عشقشو با کس دیگه ببینه اما خوب همین که بدونم اون خوشبخت باهاش ،از زجرم کم

می کنه یا شاید هم نکنه!مهم اینه که اون منو نخواست و خوشبختیشو با کسی به غیر از من دید .

گفت منتظر باشم که بهم جواب بده اما انتظاری که من میدونم هیچ وقت سر نمی رسه !!!!دلش رو به

کسی داد که...دلم می خواد داد بزنم و بلند بلند گریه کنم ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:24  توسط گمنام  | 

دیدی باختی ...بهت گفتم خفه شو و احساساتتو بروز نده ،اخر عاقبتشو دیدی...اخرش رفتی زیر

سوال نه ؟!!!! عشقت برگشت گفت عشقی که بهش داری رو قبول نداره ،حقته !خاری بکش ...

اگه دهنتو بسته بودی و بهش نمی گفتی که دوستش داری الان کار به اینجاها کشیده نمیشده .

برو بمیر...من همچین دلی رو نمیخوام که نمی تونه جلوی عشقش خفه شه و چیزی نگه ،چرا عشقی

که داخلت بودو بهش بروز دادی هان؟؟؟؟؟؟؟شکستی اره ؟حقته ...لایقت ریز ریز شدنه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:21  توسط گمنام  | 

چقدر دلم یه دل می خواد که برم توش دیگه هم در نیام و نخوام هم نگران باشم که کسی منو از اون

بیرون می کنه.اگه بخوام صادق باشم اون دل رو دارم اما توش نیستم! کس دیگری جامو گرفته ،خسته تر

از اونم که بخوام مقاومت کنم جلوش و خودمو تو اون دل جا بدم ...تازه اون دل باید خودش منو بخواد نه

من بخوام خودمو توش جا کنم .خیلی خسته ام ...دلم می خواد عشقم هم حرفامو درک میکرد اما 

خوب حتی اگه درک هم کنه کاری نمی تونه بکنه!دلش پیش کس دیگری گیره!نمیدونم چمه!شایدم

میدونم !کاش زودتر از این مخمصه راحت شم ...اگه اون عشق مال منه که برم سراغ درست کردن 

زندگیمون ،اگر هم مال من نیست که شرمو از این دنیا بکنم!

خیلی داغونم ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:43  توسط گمنام  | 

کاش یکی هم منو دوست داشت ...کاش یکی هم برای من تب می کرد...دوستش دارم ،بهش عشق

می ورزم اما اون باور نداره ...دلش پیش یکی دیگست...

داغونم داغون تر از همیشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:34  توسط گمنام  |